بانک جامع اطلاعات فرش و دست بافته های ایران
 

  جستجو
 موزه فرش  
بازرگاني سبحه
 OldCarpet.com  
 مجله گره  
 مجله هالي
 سازمان توسعه تجارت ايران
 Miri Iranian Knots
 ICOC
 Araghchi Carpet
 DOMOTEX
 مرکز ملي فرش
 فرش در آيينه مجلات
 دسترسي اعضا
نام:
رمز عبور:


عضو جديد






 

نظر بدهيد! 

نسخه چاپ

 ارسال براي ديگران

 بازگشت




تاريخ درج: 27/10/94    روزنامه دنياي اقتصاد


پارچه هايي از جنس طلا
نگاه دلاواله به بازار بزازها و زندگي ايراني ها




94/10/27 - کارپتور
    
    

    موقعي که در کاشان بودم اتفاق ناگواري برايم روي داد که چون به خوشي ختم شد نمي توان آن را حمل بر بخت نامساعد کرد. خانم معاني مي خواست پارچه و ساير لوازم زنانه اي را که در بازار بزازها مي فروختند، خريداري کند؛ ولي چون طبق رسوم محل، زنان متشخص نبايد به طريقي که مردم آنان را بشناسند هنگام روز در شهر حرکت کنند و از طرف ديگر در شب بازار بزازها بسته بود، تصميم گرفت به طور ناشناس و با لباس زنان خدمتکار به آنجا برود و يکي از مستخدمان زن را نيز همراه برد و به علاوه لله و دو نوکر نيز از دور مراقب او بودند. در داخل بازار، موقع عبور از محل پرجمعيتي، يکي از اراذل که او را از روي لباسش خدمتکار بي مقداري انگاشته بود آزارش داد و دست به بازويش زد.
    
     بانو معاني که فراموش کرده بود با لباسي که به تن دارد بايد در انتظار چنين وقايعي نيز باشد، خشمگين شد؛ ولي بدون اينکه حرفي بزند و عملي کند با اشاره سر به همراهان خود جريان را فهماند و مرد را که داشت در انبوه جمعيت گم مي شد، نشان داد. يکي از ملازمان اشاره او را درک کرد و به عقب برگشت و دو سيلي به صورت مرد مزاحم نواخت. در اثر اين اتفاق، چند نفري که بعدا معلوم شد وابسته به يکي از دامادهاي شاه عباس هستند و در نتيجه به علت احترام ماموران جسور شده بودند به کمک آن مرد شتافتند و چون همگي اسلحه داشتند، نوکران ما نيز دست به اسلحه بردند و نزاعي درگرفت که در نتيجه يکي از جسورترين و فحاش ترين آن افراد، با شانه شکافته، مانند نعش روي زمين افتاد و دو نفر ديگر به سختي مجروح شدند و سايرين نيز هر کدام به سهم خود از ملازمان ما کتک خوردند؛ در حالي که آنان نتوانستند کوچک ترين صدمه اي به افراد من وارد سازند.همين که من از جريان اطلاع يافتم، به اتفاق کساني که در منازعه شرکت کرده بودند به سراغ داروغه، يعني حاکم شهر، رفتم و جريان را برايش شرح دادم و اضافه کردم که براي دادخواهي و درخواست تنبيه خطاکاران نيامده ام؛ زيرا خدمتکاران من به حد کافي آنها را گوشمالي داده اند و قصد من فقط روشن ساختن حقيقت است تا بدانند ما مسبب اين نزاع نبوده ايم و هرگز در يک کشور خارجي، آن هم جايي که اين همه به ما محبت و رافت مي شود، موجبات زحمت کسي را فراهم نمي کنيم.
     داروغه که قبلااز جريان اطلاع داشت نسبت به من کمال مهرباني را روا داشت و با سخنان ملاطفت آميز درخواست کرد که اين اتفاق ناگوار را فراموش کنم. وي اظهار کرد اگر قبلااز ورود خود او را مطلع کرده بودم، آن طور که شايسته شان ما بود، از ما پذيرايي مي کرد و هرگز گرفتار اين ناراحتي ها نمي شديم و بعدا خطاب به يکي از مدعيان که قبل از من به نزد داروغه رفته بود تا جريان را گزارش دهد، با عتاب و خطاب گفت: شما اراذلي بيش نيستيد و چون ديگر نمي توانم رفتارتان را تحمل کنم، جريان را به عرض شاه رسانده ام. همه بايد بدانيد که اينها ميهمان شاه هستند و حتي اگر بقيه شما را هم به قتل رسانيده بودند، خونتان بر عهده خودتان بود. در آخر ملاقات از او خواهش کردم از گناه خطاکاران درگذرد و او با همان مهرباني و سخنان ملاطفت آميز مرا روانه ساخت و من از چند جهت بسيار خوشحال شدم؛ زيرا اولاماجرا به نفع ما خاتمه پيدا کرد و بر آبرو و شهرتمان افزوده شد و از طرف ديگر ملاحظه کردم که خانم معاني از مشاهده منازعه و جنجال نه تنها گرفتار ترس و ناراحتي نشد، بلکه آرامش خود را به تمام معني حفظ کرد و گويي اصلااتفاقي نيفتاده است، براي خريد بقيه لوازم مورد نياز به راه خود ادامه داد.موقعي که درباره پارچه بافي کاشان صحبت مي کردم، فراموش کردم يادآوري کنم که سه چيز را در اين شهر بهتر از ايتاليا تهيه مي کنند يا به هر حال من به خوبي آن در ايتاليا نديده ام. يکي از آنها شال است که از پارچه پهن و بلندي بافته شده و مردان آن را تاب مي دهند و به دور کمر مي بندند. اين پارچه راه راه است و بعضا در تار و پود آن، طلابه کار رفته و داراي شرابه هاي زيبايي است و به تناوب و تناسب بعضي از نقاط پارچه مضاعف مي شود. به اين معني که اگر پارچه را به قطعات مختلفي تقسيم کنيم، ملاحظه مي کنيم يک قطعه آن يک لادارد و قطعه بعد دولاو جايي که پارچه دولامي شود، هر کدام از لايه هاي آن رنگ به خصوص دارد و با يکديگر شبيه نيست...
     شي ء دوم، پارچه اي است به نام ميلک که داراي دو رو است و رنگي مخصوص دارد و اشعار ايراني و نقش زن و مرد در روي آن بافته شده است و واقعا چيزي زيباتر از آن نمي توان مجسم کرد. سومين شي ء پارچه اي است که زربفت يا ميلک زربفت خوانده مي شود و تفاوتش با پارچه قبلي اين است که ميلک فقط از ابريشم درست شده، در حالي که در تار و پود اين پارچه، طلايا نقره و گاهي نيز هر دو به کار رفته است. اين پارچه ها در ايران منحصرا از طرف زنان مصرف مي شود؛ زيرا لباس مردان فقط از قماش نخي است که رنگ مخصوص براقي دارد و هر روز آن را بايد عوض کنند و چون جنسش خوب نيست، به طور کلي آن را فقط بين چهار تا شش بار بيشتر نمي توان پوشيد و بعدا آن را به مستخدمان مي بخشند. به اين نحو با وجودي که لباس مردان نخي است، ولي به علت تعويض دائمي آن، قيمتش کمتر از ابريشمي درنمي آيد. اين لباس را شاه فعلي مرسوم کرده و به نظر من علت اين است که او مي خواهد ابريشم در مملکت زياد مصرف نشود و اين متاع که پول فراواني عايد خزانه مي کند، تا حد امکان بيشتر صادر شود.جنس قماش ها از کتان نيست، زيرا در اينجا پيدا نمي شود، بلکه پنبه اي است و غالبا از هند مي آيد. براي پيراهن نيز از پارچه هايي استفاده مي شود که در آن نخ و ابريشم هر دو به کار رفته و بافت آن شطرنجي است. اين پارچه به اندازه اي لطيف است که يک پيراهن کامل را مي توان در کف دست پنهان کرد و به علاوه براي زمستان نيز بسيار مناسب است؛ زيرا پنبه خود به خود گرم است و احتياجي به گرم کردن پيراهن نيست و در تابستان نيز ابريشم باعث خنکي پارچه مي شود؛ ولي با تمام اين تفاصيل، من به خنکي آن پارچه هاي کتاني خودمان در اروپا که اکنون متاسفانه فاقد آن هستم، حسرت مي خورم. ضمنا در اينجا از نخ پنبه اي ظريف و ابريشم پارچه اي مي بافند که شبيه اطلس است و براي منظورهاي مختلفي از آن استفاده مي شود. حتي از اين پارچه بالاپوش هم مي دوزند، منتها بيشتر سوداگران و اصناف آن را به تن مي کنند و از رنگ براق آن مشخص مي شوند و نجيب زادگان کمتر از آن استفاده مي کنند.
     حالاکه وارد اين مبحث شده ام، اجازه مي خواهم بيشتر به تشريح وضع البسه بپردازم؛ زيرا متاسفانه ديگر نقاش با من نيست که تصوير آنها را بکشد تا به ايتاليا بفرستم. لباس ايراني ها با ترک ها اختلاف دارد، يعني ساده تر و يقه آن گشوده تر است. جليقه که فقط زمستان آن را روي پيراهن مي پوشند و چون کوتاه است معمولاديده نمي شود، معمولااز نخ پنبه اي بافته شده و غالبا رنگين و داراي نقش و نگار مختلف است و از داخل هم مختصري آن را پنبه دوزي کرده اند.بالاپوش لباس نسبتا بلندي است که در تابستان زير آن جليقه به تن نمي کنند. قسمت بالاي اين لباس چسبان و کمر آن تنگ است و دو يقه آن روي يکديگر قرار مي گيرند. لبه چپ لباس روي لبه راست واقع مي شود و در چهار محل با بند گره مي خورد. آستين لباس باريک و بلند و مچ آن چين دار و فاقد دکمه و سرآستين و شکاف است. از کمربند به پايين بالاپوش فراخ مي شود و تا وسط ساق پا ادامه پيدا مي کند؛ ولي در عين حال پنبه دوزي داخل آن باعث مي شود صاف بايستد.جنس اين لباس از نوع قماش هندي است و يک رنگ بيشتر در آن به کار نمي رود؛ منتها هرچه بيشتر غيرعادي و زننده باشد بيشتر طرف توجه است و موقعي که نو است به اطلس شباهت دارد و مي درخشد. لباس داراي دو کمربند است که هر دو در زير شکم و خيلي پايين بسته مي شود. کمربند پاييني از جنس ابريشم است که غالبا طلادر آن به کار رفته و فوق العاده عالي است؛ زيرا در انتخاب کمربند و عمامه کمال دقت مي شود و سعي مي کنند آنها را زود به زود عوض کنند و هرچه اين دو متنوع تر و پرتجمل تر باشند، بر شان دارنده لباس افزوده مي شود. در حقيقت وجه تمايز ميان افراد، يکي هم عمامه و شال کمر است.کمربند ديگر کوچک تر است و بالاي آن ديگري بسته مي شود و به علاوه ساده تر بوده و فقط داراي يک رنگ است و غالبا حتي از ابريشم نيز نيست و از پنبه يا پشم شتر که گاه گاه قيمت آن کمتر از ابريشم نيست ساخته شده است. تن پوش زمستاني که روي ساير لباس ها پوشيده مي شود آنقدر بلند نيست که مزاحمت اسب سواران و سربازان را فراهم بياورد و در موقع سواري فقط تا روي زين اسب مي آيد. لباس مردم طبقات پايين بلندتر است، ولي به هر حال از زانو پايين تر نمي آيد جنس آن نخي و رنگش غيرعادي است، ولي با ساير البسه فرق دارد و با قيطان و نوار ابريشمي رنگي تزيين شده و بند آن را در کنار بدن گره مي زنند، ولي غالبا به طور آزاد بر تن مي کنند و روي هم رفته خوش نما است.
    

     در مواقع تشريفاتي تن پوش رويي بعضي ها ابريشمي و طلايي است؛ ولي اين امر بسيار نادر اتفاق مي افتد. آستر اين لباس تقريبا هميشه پوست هايي به رنگ سفيد و سياه و قهوه اي از بره هاي خراسان است که پشم آنها بلند و زيبا و نرم و ظريف است و با وجود مرغوبيت جنس در اين طرف ها زياد گران نيست. جوراب از نخ ظريفي است که ما به آن نخ پاريسي مي گوييم و رنگ هاي آن متنوع است. البته منظورم جوراب مردان است؛ زيرا زنان جوراب مخملي يا زربفت و به طور کلي هرچه مطابق سليقه آنها باشد مي پوشند؛ ولي لباس ها همه از رنگ هاي متنوعي ترکيب مي شوند. ايرانيان به اندازه ما در هماهنگي رنگ ها دقت نمي کنند و به علاوه مردم دوست ندارند رنگ هاي معمولي و عادي از قبيل فيروزه اي و سبز و غيره به کار برند و تعمد دارند رنگ هايي نامانوس از قبيل آبي تيره و برنز و قرمز تند و زيتوني و غيره استعمال کنند.در ميان ساير رنگ ها صورتي پررنگ که به آن «آل» مي گويند و در مقابل آن رنگ هاي قرمز و صورتي ما جلوه خود را از دست مي دهد، بسيار خوشايند من است. نمي دانم اين رنگ را چگونه تشريح کنم، چيزي تقريبا شبيه زغال افروخته يا گل انار است. از رنگ هاي تيره، رنگ سبز مخصوصي مورد توجه من است که امروزه در مشرق زمين خيلي به کار مي رود و در اثر شباهت آن به رنگ نفت، يعني يک روغن طبيعي که در حوالي باکو از زمين بيرون مي آيد، به آن نفتي مي گويند.
    
     منبع: سفرنامه پيترو دلاواله، ترجمه شعاع الدين شفا، متن، صص: 120 - 115
     روزنامه دنياي اقتصاد، شماره 3679 به تاريخ 27/10/94، صفحه 30 (تاريخ و اقتصاد)  




 
  رويدادها
  مقالات
  گفتگو
  دنياي نشر
  گزارش
  نقد و نظر
  قوانين و مقررات
    کليه حقوق متعلق به سايت اطلاع رساني فرش ايران است
نقل مطالب به هر شکل تنها با ذکر عنوان و نشاني سايت مجاز است
CARPETOUR.COM   2000-2009 All Rights Reserved.